دلنوشتهشب ها، آه از این شب ها اما من عاشق همین شب ها هستم اما روزها وای بر این روزها که مرا پرت می کند از خود به بیرون هر چه می خواهم خود را واردش کنم نمی گذارد. اما شب ها، این شب های پر مسیر مرا در خود جای می دهد و غرق در خودش می کند. می دانی منظورم چیست؟ من در شب ها با دنیا آشتی می کنم زیرا مرا می برد به سفر، سفری به کوه ها، دشت ها، دریاها، جنگل های دور دست حتی دره های عمیق و بکر، او مرا با خود می برد پیش کسانی که دوستشان دارم ببینم، جاهایی که دوستشان دارم بروم و کارهایی که دوستشان دارم تا انج
برچسب:
نویسنده: آریا نعمتی
برچسب:
نویسنده: آریا نعمتی
برچسب:
نویسنده: آریا نعمتی


تیک تیک، تیک تیک...
برچسب:
نویسنده: آریا نعمتی


صدا نزدیک شد و درب باز شد...
برچسب:
نویسنده: آریا نعمتی

به آسمون تاریک که از پنجره ی ماشین پیدا بود خیره شده بودم، درست مثل کودکی هام...
برچسب:
نویسنده: آریا نعمتی
برچسب:
نویسنده: آریا نعمتی
برچسب:
نویسنده: آریا نعمتی

چشم هایم خیره به دیوار رو به رو شده بود در آن لحظه های بی خبری چه احساس بدی داشتم منِ تنها، خداوندا آیا بدتر از این هم میشود؟
برچسب:
نویسنده: آریا نعمتی
برچسب:
نویسنده: آریا نعمتی

برچسب:
نویسنده: آریا نعمتی

مَه شده بودم دیگر تاب غصه را نداشتم دوست داشتم از این برزخ جهنمی خارج بشوم اما انگار یک نفر محکم مرا با زنجیرهایی زخیم بسته بود به ستون محکم و استوار این برزخ بی پایان...
برچسب:
نویسنده: آریا نعمتی


چشمام رو باز کردم گیج و منگ بودم، دور و برم رو نگاه کردم، من کیم؟! کجام ؟!
برچسب:
نویسنده: آریا نعمتی
لحظه ی حرکت بود، اون لحظات همه ی اتفاقات این چند شب از جلو چشمم مثل یه فیلم که زده باشن روی دور تند عبور میکرد..
برچسب:
نویسنده: آریا نعمتی